تبليغاتX
کاپوچیـــ ــــنو

کاپوچیـــ ــــنو

وصال او ز عمر جاودان به/خداوندا مرا آن ده که آن به

چه سوال سختی بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن 

زنده باشم بی دوست مرده باشم با دوست.....

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست خوشا مردن کنار دوست

اگه بقیه اش را می خوای پاشو برو یه مجله موفقیت بخر شماره ۱۰۰ به گمونم

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

یه مدت تو خودم بودم وخلوتی و شعری و ....به این نتیجه رسیدم که به قول دکتر شریعتی تنها نعمتی از جهان را که دوست دارم و بر گزیده ام تنهایی است؟؟!!!!

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

حالا شوما بگید نه به اون شعر نه به این نتیجه گیری....منم می گم خوب اون شعر رو برا دوستام نوشتم....ولی خب وختی کسی تازه از سلوک اومده همین می شه دیگه...

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چند وختی است (شاید ۶ روز) که رادیو می گوشم(البته این به جز پای ثابت جمعه ایرانی است).برنامه های خوبی دارد .حداقل خیلی هاش از برنامه های تلوزیون بیتره...(کارم به این جا رسیده که تلوزیون رو گذاشتم کنار و ...)

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

۱۸ تیر چی شد؟!!!خبری بود؟!!!

یا من طبق معمول بی خبرم!!!

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

یه معلم ریاضی داشتیم  ایشون هر وخت می خواستن این مدلی خط چین بکشن یه خط می کشیدند بعد وساطاش و پاک می کردن...خیلی این معلممون رو دوست داشتم ...و البته هنوز هم دارم...

 - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

خب جام جهانی هم به سلامتی تمام شد و ...ایــــــــــــــــــــتالیـــــــــــــــــا قهرمان شد....خب خدا رو شکر...چشم طرفداراش رووشن...ولی اگه یه کی جریان یووه را برا من بگه ممنون می شم ....

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

حالا تو خونه هم همه صداشون دراومده که آره بهترین روزات داره می ره و و ... همه برنامه دارن برا زندگیشون و ....تو همین طوری ول بچرخ و ....(فقط کمی بهشون حق می دم.چون بنده ۲ ماهه این شکلی شدم و خب اونا نگرون که نکنه درس از سرم بپره....)

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ولادته حضرت فاطمه زهرا (س) هم مبارک .

مامان جونم روزه شما هم مبارک

- - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

راستی این قالبه بیتره...یا همون قبلیه ...یا اصن هیچ کدوم...شما قالب سراغ ندارید؟؟!!

 - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

برام دعا کنین ...خیلی زیاد ....ممنون....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 16:26  توسط اندیشه همان دیــــ ــــوانه سابق  | 

تنبل همیشه خوابه...جاش توی رختخوابه....

این روزا اینقذه تنبل شدم که حال آپ کردن رو هم نداشتم ولی گفتم این آخر عمری (قبل از پیش دانشگاهی) بیایم باپیم شاید دگر فرصت نباشد!!!الله اعلم!!!

خب مثلا قرار بود ما مثه بچه آدام بشینیم درس بخونیم تا کنکور آزاد آما....منی که نهایی نخوندم حالا بیشینم آزاد بخونم فردا هم باس برم کارت بگیرم تهنا چون مثلا بنده ساله دیگه دانشجو این مرز و بوم می شم(انشا الله)

این چند وخته کتاب خوندم و مجله و tv و فوتبال و خلاصه علاف فی سبیل الله بودم.

به قول دکتر شریعتی من احساس می کنم که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد همین و همین

راستی رفتم تو نخ آثار دکتر بد فرم!!!چند شب پیش ساعت حدود ۱۲ شب بود یه جمله می خوندم sms میزدم به ۲ تا از رفقا !!!(البته در پی اشاعه ی افکار دکتر وگرنه قصد دیگری نداشتم)در ضمن در پی مطالعاتم فهمیدم که دکتر در پاره ای از اوقات از کلمه جوسازی استفاده می کردند و این صفت بنده و تنی چند از رفقاست در کلاس فیزیک

فوتبال هم که دیگه به اوجش رسیده...چقدر حال می ده ...ولی سر بازی آلمان -آرژانتین به این فکر کردم که اونایی که فرداش کنکور دارن پس چی؟؟؟!!!!

۳۶۴ روز تا آزمون سراسری بنده....روز شمار به کار افتاد.....خیلی برام دعا کنین ....لفطن....نا امید نمی شین...کلاس پیش ۲۵ تیر شروع می شه...واسه همین گفتم آخر عمری....شاید دیگه نتونم زود زود آپ کنم(نکه تا حالا این کار را می کردم)...ولی خوشحال می شم راهنمایی...چیزی ...

دکتر شریعتی:هر کس را نه بدان گونه که هست احساس می کنند بلکه بدان گونه که احساس می کنند هست.

                                 شادزی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/10ساعت 18:48  توسط اندیشه همان دیــــ ــــوانه سابق  | 

اول که زیارتم قبول.

مشهد واقعا گرم بود .واقعا.به یمن برکت وجود مدیران کارآمد شهر با مشکل آب هم مواجه بود.خلاصه کلام پوکوندیم از گرما .آتیش می بارید.ولی جاتون خالی خیلی صفا کردم با زیارت و...

اونجا که بودیم متوجه شدیم که به جای ۵ تیر ۳۰ خرداد کارنامه می دن(ممنون از شوکا عزیز با sms های به موقع و توپش).با هزار  هول و هراس تلیدیم مدرسه.... افتضاح بود...گند زده بودم به هر چی معدله آخه می دونین ما یه این معدل برا کنکورمون نیاز داریم ...منم طبق معمول جاهای موهوم خراب کردم...حالا معدل دیپلمم باز قابل تحمله ولی کتبیه نهاییم...(فردا هم باید برم کارنامه بگیرم).

دیگه از برکاته مدیریت خوبه کشور نتایج عالیه تیم ملی بود ...(نا گفته نماند که معدله من و شیوه عملکدم خیلی شبیه تیم ملی بود)...اصلا کیف نکردین آمادگی تیم و .... عالی نبود...خدا رحم به برزیل کرد ما نرفتیم بالا وگنه می خواست چی کار کنه؟؟؟!!!!

واسه خاطر اینکه خودم نمی تونم از دکتر شریعتی بنویسم

دیگه حسه نوشتن نیست دو تا شعر از مهدی اخوان ثالث مذارم که اولیش  واسه دل خودمه.

آما دومیش واسه مبینا خانومه گلم که گویی از دستم ناراحته!!!

چاووشي

 بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
 گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
 نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
 نخستين : راه نوش و راحت و شادي
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
 دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
 كه با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
 بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
 به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
 هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
 كسي اينجا پيام آورد ؟
 نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملل و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
 جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
 كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
 به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
 كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند دويانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
 كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

 دریچه

 ما چون دو دريچه ، رو به روي هم
 آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز آينده
 عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه
 بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
 اكنون دل من شكسته و خسته ست
 زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
 نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/02ساعت 22:22  توسط اندیشه همان دیــــ ــــوانه سابق  |