تبليغاتX
کاپوچیـــ ــــنو

کاپوچیـــ ــــنو

وصال او ز عمر جاودان به/خداوندا مرا آن ده که آن به

بعد از مدتی که با خودم در رابطه با اتفاقات و حرف و حدیث های پیش اومده کلنجار رفتم دارم می نویسم ببخشید:

می خواستم یه چیزی بگم.در مورد افرادی که باد به غبغب انداخته و سری به آسمان راه می روند و به اطرافشون یه اپسیلون هم توجه که چه نیگاه هم نمی کنن.

حلا اگه مجبور باشی یه مدت زیاد تحملشون کنین پدری ازتون در میاد که نگو نپرس.

باید هی نازشون بکشی تا راضی بشن چند ثانیه ای باهات حرف بزنن.

و اگه تو هم مجبور باشی یعنی بنا به دلایلی مجبورت کنن که با همه مخصوصا این جور افراد رابطه ات رو حفظ کنی دیگه نور علی نور میشه.محشری می شه وا!!!!

و اگر مسول این باشی که به هیچ کی بر نخوره کسی هم به فکر این نباشه که به خودت بر نخوره و تو ناراحن نشی یکمی اذیت می شی.ولی خب بنده بارون هستم دیگه آخه الکی که بهم باران نمی گن.

   اگه اینارو نمی گفتم تو گلوم می موند غم باد میگرفتم.   ممنون که خوندیش

 

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود/که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 14:53  توسط اندیشه همان دیــــ ــــوانه سابق  | 

می خواستم در مورد یه نکته ای بنویسم ولی مگر می ذارن.یه خبر بهم گفتن که من هنوز اندر کفش موندم یه هفته؟؟؟؟

بهم گفتن یکی از بر و بچ به دلیل فشارات (ف مفتوح) نا معلوم دست به خود کشی زده.من و می گی اصلا دهنم به اندازه ۶ ئتر باز موندم.نمی دونم چرا بعضی ها اینکار رو می کنند.این بنده خدا هم از اونایی نبود که به آخر ئنیا رسیده باشه اتفاقا خیلی هم موفقه(مخصوصا در باب تحصیل)

این و می خوام بگم مگه خدا جون ما رو از سر راه اورده داده دستمون.یعنی اینکه خدا که از رو بی کاری ما رو به دنیا نیاورده. چرا ما بعضی اوقات فکر می کنیم رسیدیم به تهش.به وچی.بهنیستی به تنایی.مگه ما خدا رو نداریم.مگه نمی گیم تو من و تنها نذار ای خدا خداااااااااااااااا س چرا چنین می کنیم؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چیز دیگه.شوما می دونی چرا مردم اینقدر آبکی شدند؟منظورم اینه که تا واسشون کاری نکنی نیگاتم نمی کنن.

چرا اینقدر با کراهت و منت و... کار واسه هم انجام می دیم.مگه نه اینکه از هر دستی بدی با همون هم می گیری س چرا کسی به این نکته فنی دقت نمی کنه.م؟چرا همش منتظر دیگرانیم تا اونا شروع کنن .بابا ول کنیم ای قید و بتدهای ساخته ذهنمان را....

زمان نمي گذرد عمر ره نميسپرد
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پيرار است
جوان و پير كدام است زود و دير كدام است
اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست
كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي
ملال پيري اگر ميكشد تو را پيداست
كه زير سيلي تكرار
دست و پا زده اي
زمان نمي گذرد
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است
خوشا به حال كسي
كه لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است

دست از طلب ندارم تا کام من براید/یا تن رسد به جانان یا جان ز تن دراید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/12ساعت 14:53  توسط اندیشه همان دیــــ ــــوانه سابق  |